تا ز آتش تب شمع رخت تاب گرفته ست
بس شعله کزان در دل احباب گرفته ست
۱بیمار تو شد دل ز لبت چاشنیی بخش
کش آرزوی شربت عناب گرفته ست
۲در دیده دگر خواب خیال است که بینم
زینسان که خیال تو ره خواب گرفته ست
۳هر سجده که در عمر خود آرد همه سهو است
آن کس که جز ابروی تو محراب گرفته ست
۴گو شمع به کنجی بنشین کز رخت امشب
کاشانه ما را همه مهتاب گرفته ست
۵هر جا ز لطافت سخنی رفت دهانت
بس نکته که بر غنچه سیراب گرفته ست
۶جامی که همه جام می ناب گرفتی
تا دیده رخت ترک می ناب گرفته ست
۷