شب یاد رخت در دل ویران شده ره داشت
ویرانه ما روشنی از پرتو مه داشت
۱دل داشت در آن زلف سیه خانه ازین پیش
آن بخت کجا شد که دل خانه سیه داشت
۲سیل مژه بربود مرا همچو خس از جای
خود را نتوانم دگر از گریه نگه داشت
۳دی جلوه کنان می شدی اندر صف خوبان
با حشمت و جاهی که نه سلطان نه سپه داشت
۴طرفِ کله از ناز شکستی و جهانی
از هر طرفی چشم بر آن طرف کله داشت
۵افتاد مرا با تو همان قصه که مردم
گویند فلان گلخنی اندیشه شه داشت
۶جامی که به شمشیر ستم ریختیش خون
جز دعوی عشق تو ندانم چه گنه داشت
۷