دور از رخ تو چنانم ای دوست
کز هستی خود به جانم ای دوست
۱صبر از همه نیکوان توانم
لیک از تو نمی توانم ای دوست
۲خواهم که به روز وصل پیشت
غمنامه هجر خوانم ای دوست
۳پیش تو هنوز نارسیده
از کار فتد زبانم ای دوست
۴گفتی ز غمم دل تو چون است
دل پیش تو من چه دانم ای دوست
۵دامن مفشان ز من که خواهم
جان در قدمت فشانم ای دوست
۶جامی سر خود نهاده بر در
یعنی سگ آستانم ای دوست
۷