شد به نقش هستی خود بند شیخ خودپسند
ماند محروم از تماشای جمال نقشبند
۱کور شو گو دیده خودبین که بهر آن جمال
چرخ مجمر آفتاب اخگر بود انجم سپند
۲کی کند باور که نوشیده ست خضر آب حیات
مرده ای کز مشرب مردان نباشد بهره مند
۳اهل دل آیینه اند ای شکل نامطبوع خویش
دیده در آیینه طعن و لعن بر آیینه چند
۴آن که تف بر آینه افکند چون در آینه
دید روی زشت خود تف هم به روی خود فکند
۵پست همت را ز بالا واردی ناید فرو
گر شکافد سقف مسجد را به اوراد بلند
۶خواجه صفرایی ست زان رو تلخکام و خشک لب
مانده آب شور جویان بر لب دریای قند
۷شانه کاری را شمارد از محاسن شیخ شهر
جای آن دارد که گردد پیش رندان ریشخند
۸دست بگسل جامیا از رشته تسبیح زرق
زانکه نتوان صید مقصودی گرفتن زین کمند
۹