بر سر کویت ز من خشک استخوانی مانده
پیش تیرت یادگار از من نشانی مانده
۱در بیابان غمت تا رفته عقل و صبر و هوش
چیست دل سرگشته ای ازکاروانی مانده
۲زیر ابرو چشم و رخسارت بود بر روی گل
خفته ترکی مست و بر بالین کمانی مانده
۳تا یکی را زان دو لب پوشیده خط گویی ز من
نیم جانی گشته غایب نیم جانی مانده
۴جان بر اوج آسمان از آستانت دور هست
بر زمین مرغی ز عالی آشیانی مانده
۵بی توگفت و گو نخواهم بهر ناله در رهت
چون درآیم در دهان جنبان زبانی مانده
۶مانده جامی از جوانی دور و زانش باک نیست
باک ازان دارد که مهجور از جوانی مانده
۷