جان و دل پیوند کن با یار بی مانند خویش
هرچه غیر از عشق او بند است بگسل بند خویش
۱او به ذات خود غنی مطلق آمد لیک هست
در ظهور این غنا محتاج حاجتمند خویش
۲زاهد از نظاره خوبان مرا سوگند داد
جلوه گر زیشان تویی چون نشکنم سوگند خویش
۳هیچ چیزی نیست پیش دیده عارف حجاب
اوبه عشق توست مشعوف زن و فرزند خویش
۴عالمی راگوش عقل و هوش برگفتار توست
مهر خاموشی گشا از لعل شکر خند خویش
۵ناصح مشفق دهد پندم که ترک عشق گوی
روی بنما تا کشد شرمندگی از پند خویش
۶یار بی مانند ما فرد است جامی از دو کون
فرد شو تا بر خوری از یار بی مانند خویش
۷