دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویش
وانگه نهفتی از نظر من جمال خویش
۱شکر خدا که می نتوانی که یک نفس
پیوند خاطرم ببری از خیال خویش
۲بیرون خرام مست و سرانداز هر طرف
سرهای سروران بنگر پایمال خویش
۳دیوانه توام دگران را به سنگ زن
در شور کن مرا پی دفع ملال خویش
۴گر باغبان ز لطف قدت یافتی نشان
بر جویبار دیده نشاندی نهال خویش
۵داری دریغ تیغ خود از عاشقان، مباش
بر تشنگان بخیل به آب زلال خویش
۶گفتی که چیست حال تو جامی خدای را
بنشین دمی که با تو کنم شرح حال خویش
۷