آن که بر خیل بتان ساخت خدا پادشهش
سرمه اهل نظر باد غبار سپهش
۱شرمسارم که چو آمد به سرم قاصد او
برنیامد ز تنم جان که فشانم به رهش
۲حسن قاصد چو به مقصودی شه خاص بود
کی سزد چشم گدایان که شود جلوه گهش
۳چون رسد جلوه کنان کوکبه حسن ایاز
بجز از دیده محمود نشاید نگهش
۴دیده اهل غرض باد چو کافور سفید
تا نبینند به آن خال معنبر سیهش
۵گر دلم را بشکافد چو گل آن غنچه دهان
یابد از شوق خود آغشته به خون ته به تهش
۶نیست جز قول زبان هیچ گنه جامی را
آه اگر درنگذارند کریمان گنهش
۷