خنده ای زد دهنت رسته دندان بنمود
وز رگ جان گره غصه به دندان بگشود
۱هست گویی ز لطافت ذقنت وز خوبان
کس درین عرصه چو تو گوی لطافت نربود
۲جیب جانم که شد از دست غمت چاک بدوز
تاری اندر شکن زلف تو انگار نبود
۳همه کس کشته خود می درود بخت نگر
که دلم مهر و وفا کشت و غم و درد درود
۴هستم از مردمک دیده خود غرقه به خون
که چرا دوش در آغوش خیال تو غنود
۵رود نیلی ست روان سوی تو ای مصر جمال
چشم گریان که شد از سنگ جفای تو کبود
۶بس که جامی پی پابوس تو هر سوی دوید
پای او سود ولبی بر کف پای تو نسود
۷