تو پریرویی و عالم ز تو پر دیوانه
نیست خالی ز تمنای تو یک فرزانه
۱نیست همتای تو کس قیمت خود را بشناس
که تویی درج فلک را گهر یکدانه
۲شانه را چند دهد زلف تو مشاطه به دست
شانه از دست برون بادش و دست از شانه
۳خانه دولت جاوید بود منزل تو
نه به فرق سر ما پای ز دولتخانه
۴بخت پروانه یک پرتوم از شمع رخت
داد، کو آن که رساند به تو این پروانه
۵خواست پیمانه که چون جام نهد لب به لبت
پر ازین روست سبو را دلی از پیمانه
۶میلت ای طفل به افسانه چو جامی دانست
ساخت در عشق تو خود را به جهان افسانه
۷