آفتابی تو و اعیان وجودت مطلع
پیش عارف لقبت واجب ممکن برقع
۱عاشقان کز تو به خورشید رخان خرسندند
قنعوا منک بادنی لمعات تلمع
۲عشق ورزان که نه در عشق تو جان باخته اند
ضیعوا انفع ماکان بما لاینفع
۳چون نهم پای طلب در روش عشق که هست
کوته از دامن ادراک تواش دست طمع
۴نام من عشق تو در دفتر اوباش نوشت
وقت آن شد که کنم طی ورق زهد و ورع
۵اصل هر خوشه و خرمن که بود یک دانه ست
که دمیده ست ازان دانه اصل این مزرع
۶جامی احسنت کز اشعار بدیع اسلوبت
هست در عالم وحدت دری از هر مصرع
۷