ای دریغ کاخ امانی به غم و شادی بند
بنده نفس خودی دعوی آزادی چند
۱پیش دانا چه بود ملک همه دنیا هیچ
لاف دانش چه زنی ای که به هیچی خرسند
۲رشته سعی قوی کن که رسیدن نتوان
به سر کنگر مقصود چو بگسست کمند
۳عالمی را ز تو پند است که در بند خودی
تا به کی بهر خلاص دگران گویی پند
۴لب به هر طعمه میالای که دندان شکند
بر سر خوان فرومایه ز پالوده قند
۵سنگ آزار مزن بر دل ارباب صفا
کامد آسان شکن این شیشه و مشکل پیوند
۶تا پسندیده فتد طور تو جامی همه را
هر چه خود را نپسندی دگری را مپسند
۷