لله الحمد که آن مه ز سفر باز آمد
نورم از آمدن او به بصر باز آمد
۱از نم دیده صاحبنظران سوی چمن
لاله و سنبل او تازه وتر باز آمد
۲آن جگرگوشه که چون اشک برفت از نظرم
خون شد از غم جگرم تا به نظر باز آمد
۳بندم از جان کمر بندگی او که به لطف
بهر خونریزی من بسته کمر باز آمد
۴ملک دلها همه بگرفت و ازان زلف دراز
در پناه علم فتح و ظفر باز آمد
۵شد چو پروانه دل از صبر و خرد ساخته پر
سوی آن شمع ولی سوخته پر باز آمد
۶جامی افتاد به زندان غم از شوق لبش
طوطی آری به قفس بهر شکر باز آمد
۷