وه که از پای درافکند غم آن پسرم
چه بلا بود که پیرانه سرآمد به سرم
۱عشق و پیری نسزد کن مدد ای بخت سیاه
تا به دود جگر از موی سفیدی ببرم
۲غم آن تازه جوان از غم پیریم رهاند
با غم او چو جوانم غم پیری چه خورم
۳گرچه از سیر مه و سال مرا عمر گذشت
آمد از دولت او نوبت عمر دگرم
۴پشتم از محنت ایام خمیده ست ولی
در ره عشق و وفا از همه کس راستترم
۵پر برآمد دلم از خون جگر غنچه صفت
جای آن دارد اگر بر تن خود جامه درم
۶گفتمش زود ز جامی مگذر گفت که من
عمر اویم چه عجب زانکه روان می گذرم
۷