نیست جز رخ به کف پای تو سودن هوسم
دارم امید که مبذول بود ملتمسم
۱من که باشم که کنم همنفسی با چو تویی
اینقدر بس که به یاد تو برآید نفسم
۲میروم گاه به پا گاه به سر در ره عشق
دل ازین وسوسه فارغ که رسم یا نرسم
۳ماندم از قافله کعبه روان باز ولی
وقت خوش میکند از دور صدای جرسم
۴جز مرا دولت رهبوسی این قافله نیست
هیچ غم نیست گر از کعبه روان بازپسم
۵به طفیل سگ کویت شدهام کس ورنی
از کسی دورم از آنجاست که من هیچ کسم
۶چند پرسی که درین باغچه جامی تو کهای
تو گل و سروی و در پای تو من خار و خسم
۷