چهره زرد ز خون بسته جگر ته به تهم
سرخرویی بجز این نیست ز بخت سیهم
۱جوی خون گرد من از دیده درآمد چه کنم
قوت پای ندارم که ازین جو بجهم
۲گر دهد جایگهم پیش خود آن سلسله موی
نتوان داشت به زنجیر دگر جا نگهم
۳نیست مقصود من از عشق بتان عیش و خوشی
عرض آنست که از ناخوشی خرد برهم
۴شستم از زنگ ریا خرقه خود صوفی وار
مصطبه صومعه و میکده شد خانقهم
۵به یکی گوشه ام از میکده گر بار دهند
دلق و سجاده تزویر به یک گوشه نهم
۶دست جامی بود و دامن جانان یعنی
بدهم جان ز کف و دامن جانان ندهم
۷