چون ز فیض رشحات نم باران قدم
سربرافراخت نی از خاک نیستان عدم
۱کرد در خود نظری دید قبایی زقصب
تنگ بر قامت او دوخته خیاط کرم
۲لیک دانست که باپای فرو رفته به گل
هست در زیر قبا صد گره و بند به هم
۳گفت یارب بگشا این گره و بند وبده
دست لطفی که برآرم زگل و آب قدم
۴نایی اش کندقبا از بدن و پای زگل
گره و بند گشادش ز دل و جان دژم
۵لب نهادش به لب و چون زخودش یافت تهی
در وجود تهی از خود شده او زد دم
۶از دم خویش روان در تن او ساخت عیان
هر چه در پرده نهان داشت ز الحان و نغم
۷نی ازان بانگ و ندا گفت نباشد دم من
جز دم او و ازین دم نخورم هیچ ندم
۸بلکه من اویم و او من به مثل گرچه کشد
مدعی بر رخ ایمان من از کفر رقم
۹جامی اسرار مکن فاش که در مذهب قوم
نه زبان محرم این راز نماید نه قلم
۱۰همه دانند کز افشای چنین معنی رفت
صاحب قول انا الحق به سر دار ستم
۱۱