شدم در گوشه میخانه محرم
گرفتم گوشه ای از جمله عالم
۱ندارم کام جز جام لبالب
ندارم کار جز دور دمادم
۲بیا ساقی بیار آن جام روشن
کزان گردد عیان اسرار مبهم
۳کند دل راخبر از ما تأخر
دهد جان را نشان از ما تقدم
۴ازان می پور ادهم جرعه ای خورد
تجلی کرد بر وی نور اعظم
۵مپرس از من که چونی در غم عشق
که من هستم بدین غم شاد و خرم
۶دو عالم گر ز دستم رفت غم نیست
مباد این غم زجانم ذره ای کم
۷تن عالم به آدم زنده شد لیک
بدین غم زنده باشد جان آدم
۸درین غم گم شدی جامی و رستی
اصبت غایة الغایات فالزم
۹