این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منم
حاش لله که بود بی تو سر زیستنم
۱زارم از هجر تو کو بخت که همراه صبا
خویش را چون خس و خاشاک به کویت فکنم
۲تا رسیدی به من آواز سپاه تو گهی
وه چه بودی به سر راه تو بودی وطنم
۳جان ندانم که دگر جای کجا خواهد ساخت
این چنین کز غم و اندوه تو بگداخت تنم
۴شد چنان قالبم از ضعف که گر درنگری
هیچ چیزی نشود دیده به جز پیرهنم
۵روی در کوی عدم کردهای ای پیک صبا
یادگاری سخنی چند رسان زان دهنم
۶تاری از پیرهنش بهر خدا سوی من آر
تا بدوزند بدان از پس مردن کفنم
۷من که در زندگی از خیل فراموشانم
چون بمیرم که کند یاد در آن انجمنم
۸جامیا آنچه من از جام غمش کردم نوش
چه عجب زانکه نباشد خبر از خویشتنم
۹