خبر مقدم عیسی نفسی داد نسیم
که توان کرد به خاک قدمش جان تسلیم
۱تا شد آن ماه مسافر ز سر عشرت و ناز
ما به صد حسرت و دردیم درین شهر مقیم
۲یار را با من دلخسته قدیمی عهدی ست
آه اگر یار فراموش کند عهد قدیم
۳میل جور و ستم از خاطر آن شوخ نرفت
کی رود شیوه لطف و کرم از طبع کریم
۴رخ پر اشک من و خاک درت آری هست
بر سر کوی تو با خاک برابر زر و سیم
۵غبغبت را چه کنم وصف که در خوبی و لطف
هست با گوی زنخدان تو سیبی به دو نیم
۶دست بردم که کشم زلف چو شعر سیهش
گفت جامی مکش افزون قدم از حد گلیم
۷