دی دولتم مساعد و اقبال بنده بود
کان آفتاب سایه به حالم فکنده بود
۱سرو قدش فلک نپسندید در برم
ور نی ز باغ عمر همانم بسنده بود
۲بارنده همچو ابر ازان گشت چشم من
کایام وصل یار چو برق جهنده بود
۳بر شاخ گل که پیش رخش لاف لطف زد
خندید غنچه در چمن و جای خنده بود
۴وصلش مجو در اطلس شاهی که دوختند
این جامه بر تنی که نهان زیرژنده بود
۵آخر ز خون دیده روان ساخت کوهکن
آن جوی سنگ را که پی شیر کنده بود
۶جامی به ناخوشی غمش عمر بگذراند
خوش داشت خویش را دو سه روزی که زنده بود
۷