دی که بود آن کافر سرکش که ترکش بسته بود
تیر مژگان در کمان ابروان پیوسته بود
۱یک دل اندر برنبینم مردم نظاره را
کش نه آن ابرو کمان از تیر مژگان خسته بود
۲خرمن تقوی و صبر اهل دل سالم نجست
زآتشی کز نعل سم بادپایش جسته بود
۳رشته ها بود از رگ جان ها مهیا هر طرف
توسنش را چون عنان از سرکشی بگسسته بود
۴شد دلم صد شاخ و با هر یک جدا پیوند یافت
شاخ ریحان ترش کز برگ نسرین رسته بود
۵او گذشت از ما و ما ماندیم حیران چون کنیم
مرکب او تند و ما را بارگی آهسته بود
۶دید جامی ناگهان آن شکل شهرآشوب و رفت
آن که روزی چند از سودای خوبان رسته بود
۷