دردا که عشق یار به دیوانگی کشید
خط جنون به دفتر فرزانگی کشید
۱ایزد چو شمع حسن وی افروخت در ازل
بر ما رقم به منصب پروانگی کشید
۲ای من غلام همت آن رند پاکباز
کو درد و داغ عشق به مردانگی کشید
۳ننهند جز به خاطر ویرانه گنج عشق
معمور خاطری که به ویرانگی کشید
۴جا کن درون پاک ضمیری که عاقبت
زین شیوه کار قطره به دردانگی کشید
۵هر کس به کوی عاشقی از خان و مان گذشت
با او حبیب رخت به هم خانگی کشید
۶جامی در آشنایی و یاری نمود سعی
چندان که طبع دوست به بیگانگی کشید
۷