گر کار دل عاشق با کافر چین افتد
به زانکه به بدخویی بی رحم چنین افتد
۱جایی که بود تابان خورشید مکن جولان
حیف است کزان بالا سایه به زمین افتد
۲عشق تو به مهر و کین هر چند زند قرعه
مشکل که به نام من جز قرعه کین افتد
۳هر جا که جعد برقی از آتش عشق تو
صد دلشده را شعله در خرمن دین افتد
۴محراب حضور آمد ما را خم ابرویت
در وی ز خطای ما مپسند که چین افتد
۵هر لحظه زنم آهی باشد که بدین ناوک
سیاره ادبارم از چرخ برین افتد
۶جامی چو سخن راند از لعل گهربارت
در دامنش از دیده درهای ثمین افتد
۷