هر روز که در میدان چوگان زدن آغازی
بس کس که کند پیشت چون گوی سراندازی
۱دلها به دم رخشت هست از رگ جان بسته
آیند کشان از پی هر سوی که می تازی
۲عشاق به میدانت بازند به جد سرها
وین طرفه که سربازی پیش تو بود بازی
۳از ننگ نمی سازی گوی از سرما هرگز
با تنگدلان گویی داری سر ناسازی
۴تا خاک سم اسپت شد تاج سرم هستم
از تاجوران یکسر برتر به سرافرازی
۵جز بر سر من مشکن چوگان که مرا نبود
چون گوی درین معنی با کس سرانبازی
۶جامی سخن نادر کی فهم کند هر کس
آن به که بدوزی لب از نادره پردازی
۷