آهوی چشم تو دل شیران دین برد
آهو که دید کو دل شیران چنین برد
۱گردد ز تاب مهر تو رخشنده اختری
هر پاره دل که آه به چرخ برین برد
۲واعظ که وصف خلد همی کرد و شرم داشت
پیش لبت که نام می و انگبین برد
۳ندهند نیم جرعه به صد ساله زهد کیست
کین قصه را به زاهد خلوت نشین برد
۴تابم پس از سجود رهت روی از صبا
ترسم که خاک پای توام از جبین برد
۵آتش به هفت چرخ زند برق آه من
گر نیم شعله زین جگر آتشین برد
۶جامی خیال خال تو با خود به خاک برد
چون مور دانه یافت به زیر زمین برد
۷