چو مست من ز خمار شبانه برخیزد
هزار فتنه و شور از زمانه برخیزد
۱چو تیر جور نهد بر کمان ز میدانش
هزار کشته برای نشانه برخیزد
۲نشان من به خیال میان او گم باد
بود خیال دویی از میانه برخیزد
۳ز تف خون دلم بس که نم رود بالا
گیاه محنتم از بام خانه برخیزد
۴بود بهانه منع نظاره برقع زلف
خوش آن زمان که ز پیش این بهانه برخیزد
۵اثر نماند ز من زان نشست شعله آه
ز خس چو سوخته شد کی زبانه برخیزد
۶گمان مبر که چو گردد وجود جامی خاک
به هیچ بادی ازین آستانه برخیزد
۷