گر بدانی قیمت یک تار موی خویش را
کی دهی بر باد زلف مشکبوی خویش را
۱آمدی با روی از گل تازه تر دوشم به خواب
تازه کردی در دل من آرزوی خویش را
۲تا نگردد گل ز اشکم زین همه دل کز بتان
می ربایی فرش سنگ انداز کوی خویش را
۳باغبان در چشم من عکس رخ و زلف تو دید
لاله و سنبل نشاند اطراف جوی خویش را
۴خاطرم ز آلایش زهد ریایی شد ملول
یک دو کاسه درد خواهم شست و شوی خویش را
۵ای که گویی خوی ازان بت می توانی باز کرد
رو که من به می شناسم از تو خوی خویش را
۶می دهم گفتم بهای خاک کویت آبروی
گفت رو جامی نگهدار آبروی خویش را
۷