دل خون و جان فگار و جگرریش و سینه چاک
هم خود بگوی چون نکشم آه دردناک
۱بیمار پرسیی بکن ای یار مهربان
کافتاده ام ز هجر تو در بستر هلاک
۲آلوده کرد دامنم از خون دل سرشک
واحسرتا که خاصیت این داد عشق پاک
۳عطر کفن ز خاک درت کردم آرزو
آخر ببین که می برم این آرزو به خاک
۴بویت شنید غنچه و گل هم که می کند
این جامه پاره پاره و آن خرقه چاک چاک
۵گر پر شود جهان همه از ماه منظران
والله لست انظر طوعا الی سواک
۶گفتم که جامی از غم عشق تو مرد گفت
گر همچو او هزار بمیرد مرا چه باک
۷