زد شیخ شهر طعنه بر اسرار اهل دل
المرء لایزال عدوا لما جهل
۱تکفیر کرد پیر مغان را وگر برد
بویی ز کفر او شود از دین خود خجل
۲محضر به خون اهل صفا می زند رقم
این رقعه بر جهالت او بس بود سجل
۳آیین صدق و رسم مروت نه کار اوست
از طبع منحرف مطلب خلق معتدل
۴ساقی بیا که ذکر کدورت کدورت است
تا هست مهل باده صافی ز کف مهل
۵آن جام می بیار که از لوح اعتبار
سازد غبار هستی موهوم مضمحل
۶باشد که مرتفع شود از آفتاب می
آثار ظلمتی که نماید ز مد ظل
۷جامی به بزم پیر مغان بار خواست دوش
نگسسته دل هنوز ز پیوند آب و گل
۸مستی زد این ترانه به آواز چنگ و گفت
یا طالب الوصول تجرد لکی تصل
۹