حق آفتاب و جهان همچو سایه است ای دل
اما رایت الی الرب کیف مد الظل
۱وجود سایه و خورشید فی الحقیقه یکی ست
اگرچه پیش خرد باشد این سخن مشکل
۲لقب نهند بلی آفتاب را سایه
چو از صرافت اشراق خود شود نازل
۳حکیم ضؤ دویم گفت سایه را هشدار
مباش همچو وی از مغز این سخن غافل
۴فروغ مهر به روی زمین بود سایه
میانشان چو شود فی المثل کسی حایل
۵وجود قابل شرط کمال اسمائی ست
وگرنه ذات نباشد به غیر مستکمل
۶قبول و فعل دو وصفند ناشی از ذاتی
که هست جمله شئون و صفات را شامل
۷ز روی کثرت باطن که ممکنش لقب است
بود همیشه قبول و تاثرش حاصل
۸ز روی وحدت ظاهر که واجبش صفت است
بود هماره در اعیان مؤثر و فاعل
۹خداست در دو جهان هست جاودان جامی
وما سواه خیال مزخرف باطل
۱۰