برانم از عقب کوچ کرده خود بوک
زند جمازه سعیم به خیمه گاهش چوک
۱کجا به خیمه گه او رسد جز آن رهرو
که گامزن چو جهاز است و بارکش چون لوک
۲ز آفتاب رخش دور مانده ام شاید
اگر کبود کنم جامه چون فلک زین سوک
۳ز فرق ساخته پای و ز تاج زر نعلین
ملوک بهر سلوک رهش بلوک بلوک
۴غریق لجه عرفان خموش چون ماهی
به هرزه نعره زنان واعظ از کناره چو غوک
۵ز کف مده سر رشته که پیرزن داند
کز اوست گردش چرخ وز چرخ گردش دوک
۶مکن مبالغه در شرح درد دل جامی
مباد کلک تو را خون فرو چکد از نوک
۷