زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاق
به لب تو جانی و من بنده به جان مشتاق
۱تو می روی ز جهان و جهانیان فارغ
ستاده بر سر راهت جهان جهان مشتاق
۲بیا بیا که به تشریف مقدمت هستیم
چو میزبان توانگر به میهمان مشتاق
۳به نام دلکش تو کارزوی جان من است
دلم چو گوش بود گوش چون زبان مشتاق
۴بر این شکسته افتاده کی کنی سایه
همای سدره نباشد به استخوان مشتاق
۵منم به خانه خود غایب از سگان درت
مسافری به ملاقات دوستان مشتاق
۶به خوابگاه سگانت کشید جامی رخت
چو آن غریب که آید به خان و مان مشتاق
۷