در هر گذر که بی گه و گاهی نشسته ام
بهر رسیدن چو تو ماهی نشسته ام
۱گویند یک نگاه ز دور از توام بس است
من هم در آرزوی نگاهی نشسته ام
۲هرگز چو پیش روی تو راهم نمی دهند
بی راه و روی بر سر راهی نشسته ام
۳پیش درت به خاک مذلت فتاده ام
گویی به صدر مسند جامی نشسته ام
۴دور از تو زیستن گنه آمد مرا مران
کاین جا برای عذر گناهی نشسته ام
۵چون نیست محرمی که زنم پیش او دمی
دمساز اشک و همدم آهی نشسته ام
۶جامی صفت گرفته به کف عرض حال خویش
در شاهراه موکب شاهی نشسته ام
۷