نفس از درون و دیو ز بیرون زند رهم
از مکر این دو رهزن پرحیله چون رهم
۱دارم جهان جهان گنه ای شرم روی من
چون روی ازین جهان به جهان دگر نهم
۲افتاده ام به چاه هوا و هوس که راست
حبل هدایتی که برآرد ازین چهم
۳جامه ز غم کبود کنم چون نمی رسد
جز نیل معصیت ز خم صبغة اللهم
۴گر بر دلم ز داغ ندامت علامتی ست
کو گریه شبانه و آه سحرگهم
۵یاران دو اسبه عازم ملک یقین شدند
تا کی عنان عقل به دست گمان دهم
۶از من مپرس نکته عرفان که جاهلم
با من مگوی قصه الوان که اکمهم
۷با خلق لاف توبه و دل بر گنه مصر
کس پی نمی برد که بدین گونه گمرهم
۸جامی مباش غافل ازان رازدان که گفت
از جمله رازهای نهان تو آگهم
۹