چو نتوانم که با آن مه نشینم
به چشم حسرتش از دور بینم
۱گهی کز خاک کویش دور مانم
مبادا جای جز زیر زمینم
۲نگین دولتم لعل لب توست
خیال خط بر آن نقش نگینم
۳ز دل در دیده منزل کن که نبود
تو را تاب درون آتشینم
۴کنم همچون مژه بر چشم خود جای
خس و خاری که از کوی تو چینم
۵به آسایش غنودن چون توانم
بلایی همچو هجران در کمینم
۶مگو جامی برو زین در نه آخر
سگانت را غلام کمترینم
۷