وقت آن شد که ره دیر مغان برگیرم
سبحه از کف بنهم رطل گران برگیرم
۱می رود عمر گرانمایه بکوشم یک چند
مایه دولت ازین گنج روان برگیرم
۲رسم هستی که حجاب است میان من و دوست
به مددگاری ساقی ز میان برگیرم
۳هر چه اطلاق توان کرد بر آن اسم وجود
دست ازان بازکشم خاطر ازان برگیرم
۴هیچ ناگفته به مهر تو شدم شهره شهر
آه اگر مهر خموشی ز زبان برگیرم
۵می خورم خون دل از جام غم آن روز مباد
که من این ساغر عشرت ز دهان برگیرم
۶جامی از جمله جهان دل ببرد شاهد عشق
گر نقابش به سرانگشت بیان برگیرم
۷