بود آیا که من آن شکل همایون بینم
آن رخ فرخ و آن قامت موزون بینم
۱زیستن دور ز روی تو نه از طور وفاست
شرمساری که دگر روی تو را چون بینم
۲تا گرفته ست غمت ملک دل از خیل سرشک
هر شبی بر سپه خواب شبیخون بینم
۳باد از خنجر کین تو به صد پاره دلم
گر نه هر لحظه در او مهر تو افزون بینم
۴داشت لیلی به همه حی عرب یک مجنون
من ز تو خلق جهان را همه مجنون بینم
۵نیست جز عشق تو مقصود ز هر گفت و شنید
هر چه جز آن همه افسانه و افسون بینم
۶شربت وصل کرم کن که ز بیماری هجر
جامی سوخته را حال دگرگون بینم
۷