خاک آن در که چو کحل بصرش می دارم
هر شب آغشته به خون جگرش می دارم
۱سنگ بیداد که آن سمیبرم بر سر زد
بر سر از فخر به از تاج زرش می دارم
۲آب رو را که در آن کو مژه ام ریخت به خاک
آرزویی به دل از خاک درش می دارم
۳سوی او می گذرم چهره به خونابه نگار
صورت حال خود اندر نظرش می دارم
۴گرچه دشمن تر ازان شوخ ندارم دگری
یعلم الله که ز جان دوست ترش می دارم
۵مرغ وحشی ست دلم زان سبب از رشته صبر
تا ز غم رم نکند بسته پرش می دارم
۶تا چو جامی کشم از گرد رهش کحل بصر
چشم امید به هر رهگذرش می دارم
۷