بس که درد سر ز فریاد و فغان خود کشم
از دهان چون ناله می خواهم زبان خود کشم
۱جان برآمد لیکن از دل برنمی آید هنوز
کز دل و جان ناوک ابرو کمان خود کشم
۲میهمان شد ماه من دردا که جز جان تحفه ای
نیست در دستم که پیش میهمان خود کشم
۳تا درآمد از درم آن سرو هر دم دیده را
کحل بینایی ز خاک آستان خود کشم
۴می کشم از سینه بی پیکان خدنگش را چو نیست
قوت آنم که پیکان ز استخوان خود کشم
۵سر که بارش می کشم عمری به دوش از بهر چیست
گرنه روزی در ره سرو روان خود کشم
۶دفتر جامی ست این از نکته های عشق پر
می برم تا پیش شوخ نکته دان خود کشم
۷