بس که شبها دور ازان گل خاک بر سر میکنم
همچو سبزه صبحدم از خاک سر بر میکنم
۱در چمن میافتم از شوق رخش در پای گل
دامن گل را ز خوناب جگر تر میکنم
۲چون نمیبینم قدش را در چمن بر یاد او
میروم نظاره سرو و صنوبر میکنم
۳بستهام با آنکه اهل ملتم دل در بتان
گرچه از خیل خلیلم کار آزر میکنم
۴درد عشقت ساخت روی خاکساران را چو زر
یعنی اکسیر وجودم خاک را زر میکنم
۵چون تو پیش آیی زبان را قوت تقریر نیست
گرچه هردم صد سخن با خود مقرر میکنم
۶میدهی عشوه که جامی خاصه من آن توام
سادگی بین کین سخن را از تو باور میکنم!
۷