کشیده بود مه از حسن سر به چرخ برین
چو دید روی تو آمد ز آسمان به زمین
۱ز دیده بس که نگین های لعل ریخت گرفت
گدای تو همه روی زمین به زیر نگین
۲کمین چشم تو را بنده ایم بهر خدای
مپوش چشم عنایت ز بندگان کمین
۳شمیم زلف تو شد همدم نسیم شمال
ز رشک نافه به صحرا فکند آهوی چین
۴ز خود روم چو تو آیی و حال من بینی
وگر زمن نشود باورت بیا و ببین
۵منم به میکده عشق گشته مفلس و عور
نه جان به جای نه جانان نه دل به دست نه دین
۶مبین حقارت جامی که در هوای قدت
همای همت او طائری ست سدره نشین
۷