این منم یارب ز درد عاشقی زار این چنین
کس مبادا در جهان هرگز گرفتار این چنین
۱ای که می بینم تو را اکنون عنان دل به کف
حال من بین دل مده از دست زنهار این چنین
۲نی ز بختم روی یاری نی ز یار امید لطف
آه من چون می زیم بخت آنچنان یار این چنین
۳در خور مهر و وفا گر نیستم بهر خدا
از جفاهای خودم محروم مگذار این چنین
۴نور چشم من چه واقع شد گناه ما چه بود
کز نظر انداختی ما را به یکبار این چنین
۵دل ندادم تا ندیدم از تو صد لطف و کرم
من چه دانستم که خواهی شد ستمگار این چنین
۶گر به تیغ عشق جامی کشته شد تدبیر چیست
عشق اگر این ست خواهد کشت بسیار این چنین
۷