دل به جان درمانده وان جان جهان با دیگران
من ز پا افتاده وان سرو روان با دیگران
۱آن که از خود دیدن جولان او رشک آیدم
چون توانم دیدنش جولان کنان با دیگران
۲التفات او چه خرسندی دهد چون بینمش
چشم ظاهر با خود و لطف نهان با دیگران
۳ای اجل بستان ز من این جان بی آرام را
تا به کی باشد مرا آرام جان با دیگران
۴جان به انبازی نشاید وین عجب کان سنگدل
یک زمان با ما نشیند یک زمان با دیگران
۵با من ار نامهربان شد نیست غم غم زان بود
کش به رغم خویش بینم مهربان با دیگران
۶جان جامی با خیالش روز و شب در گفت و گوست
جای آن دارد که نگشاید زبان با دیگران
۷