هر بامداد کان مه راند سواره بیرون
آید ز شهر خلقی بهر نظاره بیرون
۱اشکم به خون بدل شد خون هم نماند وین دم
می اوفتد ز دیده دل پاره پاره بیرون
۲شد آتشین دل من صد پاره و آید اکنون
با دود آه یک یک همچون شراره بیرون
۳پیش رخت بتان را نبود مجال جلوه
تا آفتاب باشد ناید ستاره بیرون
۴درد دل حزین را با کوه اگر بگویم
آید صدای ناله از سنگ خاره بیرون
۵ناچار باشد ای دل بیچارگی کشیدن
زینسان که رفت ما را از دست چاره بیرون
۶می کرد دی شماره خیل سگان خود را
واحسرتا که جامی بود از شماره بیرون
۷