بازم اندیشه یاری ست که گفتن نتوان
بر دل از وی غم و باریست که گفتن نتوان
۱دل وحشی که نشد رام کسی وه که کنون
صید فتراک سواریست که گفتن نتوان
۲گر به خونابه برون نقش و نگار است چه باک
که درون نقش و نگاری ست که گفتن نتوان
۳صید چشمت به دلیری نرهد کان آهو
آن چنان شیر شکاری ست که گفتن نتوان
۴گر شدم مست جمالت چه عجب کین گل نو
از کهن باغ بهاری ست که گفتن نتوان
۵سخنت معجز از آنست که این حرف شگرف
از لب نکته گذاری ست که گفتن نتوان
۶چند پرسید ز جامی که بگو یار تو کیست
گلرخی لاله عذاری ست که گفتن نتوان
۷