نوبهاران که دمد شاخ گلی از گل من
غنچه هایش بود آغشته به خون دل من
۱بی تو زینسان که به جان آمدم از هستی خویش
زود باشد که شود کوی عدم منزل من
۲نبود همره جانم به جز اندیشه تو
چون ببندند ازین دیر فنا محمل من
۳لطف فرما و بکش تیغ و بکش زار مرا
گرچه حیف است که باشد چو تویی قاتل من
۴این چه سود است و چه سودا که به بازار غمت
سیم اشک و زر رخساره بود حاصل من
۵زانچه سلطان خیال تو مرا تعیین کرد
دم نقد اشک چو خون بیش نشد واصل من
۶جامیا تا بتوان جام می از دست منه
که ازین یافت گشایش همگی مشکل من
۷