شد وزان سوی رزان باد خزان باز وزان
گشت زرد از غم بی برگی خود رنگ رزان
۱برگها بین به چمن گشته چو گلها رنگین
نیست جز رنگ بهار اینکه برآورد خزان
۲هست هر برگ و چناری ز کف رنگرزی
بسته بر چوب خزان دست همه رنگرزان
۳آن که دی دست زنان بود به عشرت در باغ
بینی امروز به صد حسرتش انگشت گزان
۴سرد شد مجلس مستان ز دم باد صبا
گویی از انجمن واعظ شهر است وزان
۵شیره را خام به خم کن مپسند ای خواجه
کش رسد آفتی از آتش جلاب پزان
۶جامی احسنت که آنگونه که خاطر می خواست
آمد آن تازه غزل بلکه بسی بهتر ازان
۷