بودم آن روز درین میکده از دُردکشان
که نه از تاک نشان بود و نه از تاکنشان
۱از خرابات نشینان چه نشان میطلبی
بینشان ناشده زیشان نتوان یافت نشان
۲هر یک از ماهوشان مظهر شأن دگرند
شأن آن شاهد جان جلوهگری از همهشان
۳جان فدایش که به دلجویی ما دلشدگان
می رود کوی به کوی دامن اجلال کشان
۴در ره میکده آن بِه که شوی ای دل خاک
شاید آن مست بدین سو گذرد جرعهفشان
۵نکتهٔ عشق به تقلید مگو ای واعظ
پیش ازین باده بچش چاشنیی پس بچشان
۶جامی این خرقهٔ پرهیز بینداز که یار
همدم بیسَر و پایان شود و رِندوَشان
۷