خوی که تو را ز تاب می ریخته از جبین فرو
موج بلاست آمده بر سر عقل و دین فرو
۱عارض توست در عرق یا ز لطافت هوا
قطره شبنم آمده بر رخ یاسمین فرو
۲سبزه خط عنبرین گرد لبت برآمده
یا صف مور را شده پای در انگبین فرو
۳جلوه گه جمال خود منظر دیده ساز اگر
در دل تنگ نایدت خاطر نازنین فرو
۴داشت در آن چَهِ ذقن دل ز جهان فراغتی
کاش نمی گذاشتی گیسوی عنبرین فرو
۵گرد ز زلف کرده ای پاک به طرف آستین
دست فشان که ریزدت مشک ز آستین فرو
۶جامی خسته دل ز غم خاک چه سان کند به سر
کز مژه اش گرفت خون روی همه زمین فرو
۷